شيخ ذبيح الله محلاتى
49
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
بقريه در كوهها و صحراها و شهرها بهسختى نهار بشام خود نمىرسانيدم تا اينكه وارد بغداد شدم عيال و اطفال خود را در مسجد خرابهاى منزل دادم و بيرون آمدم كه تحصيل قوتى بنمايم بناگاه جماعتى را ديدم كه با لباسهاى فاخر و هيئتى نيكو به طرفى مىروند من در پشت سر آنها قدم برمىداشتم تا رسيدند بخانهء بسيار عالى داخل شدند منهم با آنها داخل شدم كسى مرا منع نكرد رفتم تا در زاويهء مجلس نشستم و مردى كه در طرف من نشسته بود از او سؤال كردم اين خانه از آن كيست گفت اين خانهء فضل بن يحيى برمكى و اين مجلس عقد عروسى است من خوشحال شدم و لكن دلم در پيش عيالاتم بود چون مجلس منقضى شد بر أهل مجلس أنواع جواهرات و طلا نثار كردند و در پيش هريك نفر طبقى از طلا گذاردند و در پيش منهم يك طبق گذاردند سپس رقعهاى كه قبالهء املاك و ضياء و عقار بود تقسيم كردند و يكى هم به من دادند باز خادم برگشت يكى ديگر نيز به من داد من تعجب كردم چون در رقعه نظر كردم ديدم قبالهء ضياع و املاك است سپس مردم متفرق شدند منهم برخواستم بروم غلامى اشاره كرد به من كه بنشين چون قدرى نشستم برخواستم بروم همان غلام مرا به طرف خود كشيد و آستين مرا گرفت من يقين كردم كه مىخواهد آنچه من در اين مجلس حاصل كردم از من بستاند سپس مرا برد بنزد فضل بن يحيى او مرا بسيار اكرام كرد و همى تفقد احوال من مىنمود منهم قصه خود را براى او شرح دادم اين وقت غلامى را طلبيد و چيزى در گوش او گفت كه من نفهميدم پس فرمان داد تا خلعت فاخرى بر من پوشانيدند من گفتم اى سيد مرا رخصت بده بروم در نزد عيالات خود كه قلبم متعلق به آنها است و ايشان در انتظار من مىباشند كه طعامى براى آنها ببرم گفت چون آنها را در مسجد جاى دادى و در بهترين منازل منزل دادى صاحب منزل كريم است ايشان را به خود وانمىگذارد آسودهخاطر باش آن شب را در نزد او با كمال نعمت و سرور بسر بردم چون آفتاب بلند شد و ديد من براى عيالات خود متفكر و مضطربم غلامى را طلبيد و با او گفت او را ببر به منزل عيالاتش آن غلام مرا آورد در يكخانهء عالى كه فرشهاى قيمتى گسترده و از ظروف و أوانى و سائر ما يحتاج در آن خانه بنحو أوفى و اتم موجود است گفتم اين